تبليغاتX
کلبه درویشی

به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد ((*** ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمی شوند و یا حس نمی گردند،بلکه در دل احساس میشوند***وقتی دل تنها کالاییست که خدا شکسته آنرا می خرد ،پس چرا من به دستانی که دلم را شکسته بوسه نزنم **** ))



+ نوشته شده در  Tue 1 Feb 2011ساعت 16:22  توسط م. ی.ث. م | 

ملا صدرا می گوید:

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان

                    اما به قدر فهم تو کوچک می شود

                             و به قدر نیاز تو فرود می آید

                                    و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

                                            و به قدر ایمان تو کار گشا می شود.....

یتیمان را پدر میشود و مادر

      محتاجان بردری را برادر می شود

              عقیمان را طفل می شود

                     نا امیدان را امید می شود

                           گمگشتگان را راه می شود

                                  در تاریکی ماندگان را نور می شود

                                         رزمندگان را شمشیر میشود

                                                 پیران را عصا میشود

                                                        محتاجان به عشق را عشق می شود

                                                               خداوند همه چیز می شود همه کس را ....

به شرط اعتقاد

    به شرط پاکی دل

        به شرط  طهارت روح

            به شرط پرهیز از معامله با ابلیس .....

               بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا

                     و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

                         و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک

                               و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار

                                    و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ، ناراستی ها ، نا مردمی ها ....

چنین کنید تا ببینید...

          خداوند چگونه بر سر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

                            و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند

                             و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند....

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  Mon 27 Jun 2011ساعت 17:20  توسط م. ی.ث. م | 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

با وضو در کوچه لیلی نشست

عشق آنشب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دلخونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پیدا و پنهانت منم

سالها بر جور لیلی ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

......... 

 

+ نوشته شده در  Wed 18 May 2011ساعت 16:32  توسط م. ی.ث. م | 

+ نوشته شده در  Mon 31 Jan 2011ساعت 16:48  توسط م. ی.ث. م | 

جملات قصار(ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد...)

جهت دیدن جملات به ادامه مطالب مراجعه نمایید



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Wed 19 Jan 2011ساعت 15:55  توسط م. ی.ث. م | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 10 Oct 2010ساعت 16:12  توسط م. ی.ث. م | 
از خدا پرسیدم چگونه می توان بهتر زندگی کرد ؟

خدا جواب داد :
گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير ، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو .
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز . شک هايت را باور نکن و هيچ گاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کنيد مهم اين نيست که قشنگ باشي ، قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر .
مهم نيست شير باشي يا آهو مهم اين است با تمام توان شروع به دويدن کني .
کوچک باش و عاشق ... که عشق مي داند آئين بزرگ کردنت را ! بگذار عشق خاصيت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسي .
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن .
فرقى نمي کند گودال آب کوچکى باشى يا درياى بيکران ... زلال که باشى ، آسمان در توست.

+ نوشته شده در  Mon 23 Aug 2010ساعت 10:9  توسط م. ی.ث. م | 
جهل

روزي مردي داخل چاهي افتاد و بسيار دردش آمد …

 يک روحاني او را ديد و گفت :حتما گناهي انجام داده‌اي.

يک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت.

يک روزنامه نگار در مورد دردهايش با او مصاحبه کرد.

يک يوگيست به او گفت : اين چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند.

 يک پزشک براي او دو قرص آسپرين پايين انداخت.

 يک پرستار کنار چاه ايستاد و با او گريه کرد.

يک روانشناس او را تحريک کرد تا دلايلي را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند..

 يک تقويت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است.

 يک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود يکي از پاهات بشکنه.

سپس فرد بيسوادي گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد…!!
+ نوشته شده در  Mon 23 Aug 2010ساعت 10:2  توسط م. ی.ث. م | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 15 Aug 2010ساعت 9:41  توسط م. ی.ث. م | 
سخنرانی آیت الله ناصری در مورد حضرت مهدی (عج)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 14 Aug 2010ساعت 17:11  توسط م. ی.ث. م | 

ژرالدین، دخترم!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 1 Aug 2010ساعت 17:19  توسط م. ی.ث. م | 

امید

شخصی را به جهنم می بردند.

در راه بر می گشت و خیره میشد.

ناگهان خدا فرمود :اورا به بهشت ببرید.

فرشتگان پرسیدند چرا؟ پروردگار فرمود :

او چند بار به عقب نگاه کرد ...... او امید

به بخشش داشت.

 

 عاشق

امیری به شاهزاده گفت : من عاشق توام .

شاهزاده گفت : زیبا تر از من خواهرم است که پشت

 سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست .

شاهزاده گفت :عاشق نیستی! عاشق به غیر نظر نمی کند.

زیبایی

دخترک طبق معمول جلوی کفش فروشی  ایستاد و به کفشهای قرمز

رنگ با حسرت نگاه  کرد بعد به  بسته های چسب زخمی

که در دست داشت خیره شد یا د حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هرروز

بتونی تمام چسب زخمهایت را بفروشی آخر ماه کفشهای قرمز

رو برات می خرم ." دخترک به کفشها نگاه کرد و با خود گفت :

یعنی من باید هر روز دعا کنم دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا ......

و بعد شانه هایش رو بالا انداخت و و راه افتاد وگفت:

نه .... خدا نکنه ...اصلا کفشها رو نمی خوام .

+ نوشته شده در  Sat 31 Jul 2010ساعت 16:57  توسط م. ی.ث. م | 

حکایت بهلول و شیخ جنید بغداد

 آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او....

شیخ احوال بهلول را پرسید.

گفتند او مردی دیوانه است.

گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.

شیخ پیش او رفت و سلام کرد.

بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی هستی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی.


فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری
..

بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟


عرض کرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم..

بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت.

مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.

بهلول پرسید چه کسی هستی؟

جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.

  بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟


عرض کرد آری...

سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.


بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی
..

پس برخاست و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی‌دانید
.

باز به دنبال او رفت تا به او رسید.

  بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟


عرض کرد آری... چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.

بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی
.

خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز
.

بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم
.

بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و

اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.


جنید گفت: جزاک الله خیراً! و

ادامه داد:

در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.

و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد.

......................................................................................................................................





+ نوشته شده در  Wed 28 Jul 2010ساعت 16:31  توسط م. ی.ث. م | 

داستان دخترک کنار رودخانه

  زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند ، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد .وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آنها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک را برداشت و از رودخانه گذراند .

دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافت طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند.در همین هنگام که زاهد ساعتها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت   ) :دوست عزیز ! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم . تماس با جنس لطیف بر خلاف عقاید و مقررات مکتب ماست.در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی .)

درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد :)) من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیدی و رهایش نمی کنی))


+ نوشته شده در  Sun 25 Jul 2010ساعت 13:0  توسط م. ی.ث. م | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
عناوين مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

هميشه رفتن رسيدن نيست گاهي براي رسيدن بايد رفت در بن بست راه آسمان باز است پس پرواز را بياموز M_kavir2005@yahoo.com M_kavir2005@hotmail.com Mkavir2005@gmail.com
نوشته هاي پيشين
هفته اوّل تیر 1390
هفته چهارم اردیبهشت 1390
هفته دوم بهمن 1389
هفته چهارم دی 1389
هفته سوم مهر 1389
هفته اوّل شهریور 1389
هفته چهارم مرداد 1389
هفته دوم مرداد 1389
هفته اوّل مرداد 1389
آرشيو موضوعي
پیامک
داستانک
نامه چارلی چاپلین به دخترش
در مورد کامپیوتر و شبکه ها
مقاله
پيوندها
نمونه سوالات دانشگاه پیام نور
قصه عشق -تا شقایق هست ........
شبهای بی صدا...
ترفند های کامپیوتری
در حسرت تنهایی
با خدا ...
کتاب و کتابخوانی
هرچی مقاله بخوای اینجا میتونی پیدا کنی
وب تخصصی گروه فنی مهندسی رایانه پرداز
قالبهای زیبا برای وبلاگ شما
شبکه اجتماعی دانشگاهیان ایران
پارس اخبار
راسخون
تبیان
دفتر مقام معظم رهبری
دانلود رایگان
دانلود رایگان

Search


 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM